ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 14 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

تابستون 90

سلام دردونه مامان...عشق مامان... الان یه سال و 10 ماهته.خیلی بزرگ شدی.دو ماه دیگه دو سالتم تموم میشه. وای خدا....چقد زود.... بذار چندتا عکس ازت بذارم حال کنیم   حاج آقا مسألتن!!!!   اینجا یه سال و 8 ماهته که رفتیم باغ وحش...خیلی دوست داشتی. دفعه اول بود میبردیمت.چقد ذوق میکردی حیوونا رو از نزدیک میدیدی...ولی اصلا نذاشتی یه عکس درست حسابی ازت بگیرم!     اینم یه شیطونی دیگه از گل پسرم. اینجا خونه مامانجونه.تیر رفتیم مشهد .   اینم یه عکس از علیرضا.یه روز صبح تا غروب  همه باهم رفتیم کلات نادر .خیلی خوش گذشت.جای همه خالی  یادش بخی...
20 مرداد 1390

عقد خاله سمیرا

بلاخره خاله سمیرا از بین همه خاستگارایی که داشت یکی و انتخاب کرد...خوشحالم.... امیدوارم انتخابش درست باشه و خوشبخت بشن. 8 خرداد بله برونش بود که نتونستم برم.  ولی واسه عقدش چون بابایی دید دوست دارم برم واسمون بلیط گرفت که بریم.ظهر رسیدیم مشهد و شبم تو حرم عقد خاله سمیرا بود.همه اومده بودن...راستش اون شب تو حرم ناراحت بودم چون دوست نداشتم خواهر کوچولوم از خونه بابام بره.دوست داشتم واسه همیشه خواهر کوچولوم بمونه!!! چه توقع زیادی! از ته ته قلبم دعا میکنم خوشبخت بشه. روز بعدشم رفتیم محضر عقدشونو ثبت کردن. ولی چون نزدیک امتحانام بود یه هفته ای برگشتیم. اینم چند تا عکس از نفس مامان تو فرودگاه، روزی که داشتیم م...
21 خرداد 1390

نوروز 1390

  ارشیای عزیزم عیدت مبارک...سال خوبی داشته باشی عشق کوچولوی من امسال عیدم طبق معمول هر سال رفتیم مشهد .اصلا از وقتی تو به دنیا اومدی مشهد رفتنم مخصوصا عیداش بیشتر بهم میچسبه اصلا نمیتونم تصور کنم عید تهران باشیم! نمیدونم عید تهران چه جوریه؟خدارو شکر تا الان که هرسال تحویل سال خونه مامانجون بودیم. امسال این بلوز شلوارو واست خریدم خیلی بهت میاد عزیزم....نمیدونی با چه زحمتی پیداشون کردم...دنبال یه بلوز سفید بودم که اصلا چیز قشنگی پیدا نکردم ولی تا اینو پشت ویترین دیدم خوشم اومد .     راستی سوم فروردینم جشن عقد فائزه بود.ایشالا که خوشبخت بشه...اول تا آخر مراسم تو پیش بابایی بودی ولی اینجوری که عکسات نش...
19 ارديبهشت 1390

امسالم تموم شد!

سلام به یکی یه دونه مامان ....ارشیای گلم. اول از همه بگم خیلی دوسِت دارم عزیزم.... الان نزدیک عیده و سال 89 داره تموم میشه.داریم کم کم آماده میشیم واسه عید ....خرید و خونه تکونی و مسافرت و .... 15 ماهت که تموم شد بردمت واسه کنترل قد و وزنت.10 کیلو 200 بودی.گفت رشدت خوبه... عزیز دلم توی 15 ماهگیت 3 تا دندون پشت سر هم درآوردی... 15 ماهت که بود خیلی کارا رو یاد گرفته بودی انجام بدی.واسه دفعه اول تونستی بدون کمک ما از تختمون بری بالا. به کفش و جوراب میگی بابا. به بابا میگی أبی !!!! به خانم و آقا میگی آگا. به قاشق میگی گا . صدای گربه و سگ و ببیی و ... میتونی در بیاری... عاششششق کاکائو هستی.یه...
9 بهمن 1389

عشق من ...یک سالگیت مبارک!

واااای اصلا باورم نمیشه از به دنیا اومدنت یه سال گذشته انگار همین دیروز بود رفتیم بیمارستان و تو به دنیا اومدی... تو این یه سال روزای خوبم داشتیم و روزای سختم داشتیم..ولی انصافا روزای خوبش بیشتر بود ...به جز سه شب اولی که به دنیا اومدی که شب تا صبح بیدار بودی و گریه میکردی دیگه یادم نمیاد بیدار مونده باشی و اذیت کنی..البته شبی 2 - 3 بار بیدار میشی و شیر میخوری و دوباره میخوابی... هربار که بردمت و واکسن زدی اصلا اذیتمون نکردی ...اصلا انگار نه انگار که واکسن نوش جان کردی. واسه اولین دندونت که دراوردی یه هفته مریض شدی...خیلی اذیت شدی و اذیت کردی..قربونت برم...ولی واسه دندونای بعدیت اصلاااا خلاصه که تا این...
24 آذر 1389

ارشیا بلاخره راه افتاد !!!

ماه کوچولوی من... الان 11 ماهته و تو بعد از یه ماه 4 دست و پا راه رفتن تونستی امروز واسه اولین دفعه راه بری. نمیدونی منو بابایی چقد ذوق کرده بودیم وقتی قدم برمیداشتی ... درسته یه خورده دیر راه افتادی ولی اصلا نگران نبودم و اطمینان داشتم که تو همین یکی دو ماه راه رفتنم یاد میگیری.   ارشیا جونم خیلی ماهی خدایا بازم شکرت...   اینم یه مدل از شیطنتات   ...
25 شهريور 1389

مسافرت با ارشیا

سلام نی نی نازم امسال تابستون چون بابایی زیاد مرخصی نداشت نمیتونست بیاد بریم مشهد ...گفت 4 - 5 روزه بریم و برگردیم.ولی چون چشم رو هم بذاریم 5 روز تموم شده و رفته...تصمیم گرفتیم منو تو تهنایی بریم مشهد  البته معمولا تابستون من تنها میرفتم یه ماه میموندم بعدش بابایی میومد دنبالم و باهم برمیگشتیم ولی این بار چون تو هم باهام بودی یه خورده میترسیدم تنها برم گفتم شاید نتونم تو راه مواظبت باشم...میترسیدم تو راه نکنه یه دفعه بزنی زیر گریه  و نتونم ساکتت کنم. ولی آخرش دلمو زدم به دریا...بابایی واسمون بلیط گرفت که بریم. 18 مرداد ساعت 11 شب پرواز داشتیم .هم از اینکه واسه یه ماه قرار بود از بابایی جدا شیم دلم گرفته بود هم اضطراب...
24 شهريور 1389

شروع سال 89 با ارشیا :)

سلام عشق کوچولوی من.... اول از همه عید پسر گلم و هرکسی که به وبلاگ کوچولوی من سر میزنه مبارک من همیشه عیدو خیلی دوست داشتم و تو این چند سال که ازدواج کردم خیلی بیشتر. چون هرسال عید میریم مشهد خونه مامانجون. ولی امسال با همه سالا فرق داشت ....تو هم با ما بودی و ما خییییلییییی خوشحال بودیم...با اینکه کلی لباس نو داشتی ولی با کلی ذوق و شوق واست لباس عید خریدیم و رفتیم مشهد. خدارو شکر تو راه زیاد اذیت نکردی ...چون اولین مسافرتی بود که تو هم با ما بودی و مسیرم زیاد بود ولی از اون چیزی که فکر میکردم راحت تر بود اینم یه عکس از پسر گلم که که اطراف مشهده و پر از گل شقایق. ببخشید که عکس تکی دیگه  ازت ندارم ...عکس...
20 تير 1389

سه ماهگی ارشیا

  سلام پسر عزیزم الان که دارم واست مینویسم تو خوابی . بابایی هم خوابیده. امروز اذیتم کردی ولی هرچی اذیتم کنی من هربار که نگات میکنم خدا رو شکر میکنم. هفته پیش 3 ماهت تموم شد و رفتی تو 4 ماه.یعنی 97 روز.... نمیدونم الان که داری این صفحه رو میخونی چند سالته ولی همیشه دعا میکنم خدا یه عمر طولانی با سلامت بهت بده. خیلی دوستت داریم عزیزم. از وقتی تو اومدی تموم زندگیمون وقف تو شده...تو شدی همه دنیامون... فکر کنم میخوای دندون دربیاری.... یه ماهم میشه که آغو آغو میکنی... چند وقتی هم هست که وقتی اسباب بازیهاتو میدیم بهت دستتو دراز میکنی و میگیریشون. من میگم چپ دستی چون از دست چپت بیشتر استفاده میکنی ایشالا همیش...
7 دی 1388

ختنه پسرگلم!

ارشیای عزیزم اول از همه باید بگم پسر عزیزم مامان و بابا رو ببخش ..... از اونجایی که همه گل پسرا یه روزی باید ختنه بشن ما تصمیم گرفتیم الان که هنوز کوچیکی و خاطره بدی برات از درد یا هر چیز دیگه ای نمیمونه این کارو انجام بدیم...  با اینکه خیلی زیاد نگران بودیم و تقریبا دست تنها ولی پیش خودمون گفتیم این جوری واست بهتره.گفتم اگه دیرتر بشه و یاد بگیری به پهلو یا شکم بخوابی ممکنه دردت بیاد یا زخمت خوب نشه. پس دلمونو زدیم به دریا و 63 روزگیت ختنت کردیم...   اولش فکر کردیم تنهایی از پسش بر میایم واسه همین حاضرت کردیمو خودمون 3 تایی رفتیم مطب دکتر . وقتی بردنت تو اتاق تا چند دقیقه اول ساکت بودی ولی بعدش شروع کردی به گریه و جیغ........
28 آذر 1388